نویسنده : گل یاس ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱

سلام وصدتا سلام دوستای مهلبونم..امیدوارم حالتون خوب خوب باشه..                                                                                               

 

پنج شنبه صبح زود تو یه هوای دل انگیز پائیزی رفتم بیرون .تصمیم داشتم برا آقایی هدیه بخرم. این یه هدیه ویژه به مناسبت هم اسم بودن آقایی با امام رضاست که هر سال تو میلادش  به آقایی می دم.امسالم که تولد اما رضا (ع)خیلی خاص بود 8/8/88..رفتم یه پلیور خیلی شیک مشکی خریدم .این قدر حس خوبی از خریدش داشتم.خانم فروشنده  هم گقت چون اولین مشتریمون بودی باید سفته بدی.بعداکه رفتم دوباره مغازه شون فهمیدم دستم سبک بوده وکلی فروش کردن. خیلی خوشحال شدم..

بعدازظهر با خواهرم رفتیم نمایشگاه کتاب..خیلی عالی بود.با بن 40 درصد تخفیف می دادن.منم که عاشق کتابم.کلی از گشتن تو نمایشگاه لذت بردم و یه عالمه هم کتاب خریدم.کتابایی که خیلی وقت بود دنبالشون بودم.2 تا هم رمان گرفتم..غرور وتعصب و رمان دختر کشیش که هر دوتاشم  قشنگن و من همزمان با هم می خونمشون.

کادوی آقایی رو جمعه دادم.خیلی خوشش اومد.اندازه اندازه بود.خیلی هم  خوشحال شد..شبم شام رفتیم خونه مامان آقایی..

اما شنبه یه روز خیلی شلوغ بود.صبح باید می رفتم ماموریت.راش خیلی دور بود وجاده شم پرپیچ وخم .2 تا از همکارا هم با من بودن. حالا بعدازظهرم یه مهمونی زنانه  دعوت بودم. شبم یه مهمونی رسمی خونه دوست آقایی برا بردن چشم روشنی برا بچه اش که تازه به دنیا اومده بود.برا اولین بار ماموریتمون خیلی طول کشید(به خاطر خراب شدن ماشین و..) و به زور ساعت 4 رسیدیم شهر. به هر زحمتی تا ساعت 6 حاضر شدم وآقایی منو رسوند . به قول رحمت شمس العماره حمل بر خودستایی نباشه  قشنگ شده بودم.موهامو خواهری سشفار کشیده بود.همه ازم تعریف میکردن ومی گفتن برا خودت اسفند دود کن..اونجا هم ختم به خیر شد وساعت 7 اومدم خونه و بعد خوردن شام رفتیم خونه دوست آقایی.اونجا کلی بهم خوش گذشت..دو تا از دوستاشم اومده بودن.خانماشون مهربون بودن وهم سن وسال خودم..حسابی با هم جور شدیم..

دیروزم که اتفاقای خوبی برام تو اداره افتاد و کلی خوش بحالم شد..(خدایا شکرت)برگشتنی رفتم یه ظرف پر آلبالو خشکه از یه مغازه ای که تازه باز شده و روز اول کارشون بود خریدم و در حالی که داشتم از هوای پائیزی با تمام وجودم لذت می بردم وبه طرف خونه می رفتم یهو احساس کردم که دستم داره از جا کنده می شه.یه جیغ بلند زدم و تا به خودم بیام دیدم که کیفمو می خوان از دستم دربیارن. 2 تا کیف زن موتورسوار  که خوشبختانه نتونستن کیفمو دربارن چون من دستمو بالا گرفته بودم.. ازصدای من 2 تا از کارگرای ساختمون بدو بدو اومدن و اونا فرار کردن.. خدا خیلی بهم رحم کرد.. چون تو کیفم یه عالمه چیزای باارزش داشتم و هم اینکه خودمم زخمی نشدم..اینو نوشتم تا یادم بمونه که همیشه کیفمو اون دستی که طرف دیواره بندازم وحواسمم خیلی جمع کنم.

 

امروزم سرم واقعا تو اداره شلوغه.پنج شنبه یه جلسه مهم داریم و باید یه گزارش کار خوب اماده کنم. اما دلم نیومد خاطرات این چندروزو ننویسم.فعلا بای دوستای خوبم

 








 

نویسنده : گل یاس ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤

 

سلام دوستای گلم.روز قشنگ پائیزیتون بخیر                                                            

این هفته ،هفته ی خوبیه چون آخرش به تولد امام رضا میرسه.این روزا تو محل کارم اتفاقای زیادی افتاد که نمی دونم خوب بود یا بد به هرحال من تلاشمو کردم و دیگه بقیه اش دست خداست.چندروز پیش از بعضی همکارا شنیدم که 2 تا مجوز استخدام اومده بود و 2 نفرو برداشتن آخه این چیزا تو اداره زیاد اتفاق می افته .درحالی که منم جز کاندیداهای اصلی بودم اما به من چیزی نگفته بودن(آخه من اینجا قراردادی کار می کنم). 2-3 روز خیلی تقلا کردم وتاتوی قضیه رو درآوردم .به هرحال صلاح خدا بود که این مجوزا قسمت من  نباشه .حالا رئیس بخش گفته هفته دیگه میره تهران راجع به مجوز استخدام من صحبت می کنه تا بعد ببینیم که چی می شه..

اولش که اومدم اینجا خوشحال بودم که قراردادی هستم چون فکر می کردم رسمی شدن دست وپاگیره اما الان که یه سال گذشته به شدت دلم می خواد که استخدام باشم چون فکرم راحت می شه واز خیلی مزایای اداره می تونم استفاده کنم. البته برای دکترا هم می خوام بخونم .فعلا قرار ه جزوه هارو از یکی از دوستام بگیرم.واقعا دلم می خواد که دکترا قبول شم یه روزی ولی به هرحال می دونم که با زندگی متاهلی خیلی سخته .چون چهار پنج سال باید مدام تو رفت وآمد باشم و هی استرس پایان نامه و امتحان جامع و .......مخصوصا من با اینکه همیشه شاگرد زرنگی بودم اما به نظرم کسل کننده ترین کار دنیا درس خوندنه وهیچ وقت حوصله درسو نداشتم.ولی تصمیم دارم همه ی تلاشمو بعد رسیدن جزوه ها به دستم انجام بدم(توکل بر خدا)

-دیروز تو تلویزیون دیدم که جشنواره هنرهای تجسمی امسال تو شیراز برگزار شده.چه قدر دلم می خواست که منم می رفتم.آخه من چندین سال رنگ روغن کارکردم و.عضو انجمن هنرهای تجسمی هم بودم .اما سال 85 بعد قبول شدنم تو فوق ولش کردم.الانم فعلا تصمیم ندارم دوباره برم سراغش.نمی دونم چرا!

یه بازی بود که  تو وبلاگا دیده بودم(منم خودم خودمو دعوت کردم)از دوست داشتنی های من:

خونه مامانم-کوچه بچه گیام- خریدکردن – دوچرخه سواری کردن- -روزای قبل عید نوروز- خوردن مرغ(هر مدلی )– هدیه خریدن برای خودم – هدیه گرفتن- پیاده روی تو یه هوای دل انگیز(مخصوصا اگه نم نم بارونم بیاد)- خوابیدن- مسافرت – مجله خوندن  و خیلی چیزای دیگه..

(من واقعا این ها رو دوست دارم)

 

وای چه قدرخوابم میاد امروز.








 

نویسنده : گل یاس ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩

سلام خانمی ها

وای دلم خیلی براتون تنگ شده بود.این 2 هفته طلسم شده بود ومن هرکاری کردم که بیام اقلا یه پست کوتاه بذارم نشد که نشد.کامپیوترم تو محل کار یه عالمه مشکل پیدا کرده بود.اولش که پاورش سوخته بود.بعدش فهمیدیم مادربردشش خراب شده بعدم که هاردش ..واقعا وقتی که خراب بود انگار یه چیزی کم داشتم.خداروشکر که بالاخره درست شد.البته الانم اینترنتش قطعه

حالا جالب اینجاست که کامی خونمونم وقتی می خواستم سی دی موبایلمو نصب کنم هنگ کرد ودیگه نورعلانور شد.اونم مجبور شدیم دوباره ویندوزشو نصب کنیم و یه سری نرم افزارهای مهم آقایی از بین رفت...

به هرحال الان من درخدمتتونم با یه عالمه اتفاقایی که تو این چندروز برام افتاد ..

توتعطیلات هفته پیش خیلی فکرا کردم راجع به کارم و حسابی افکارم بهم ریخته بود.ولی خداروشکر دوباره تونستم فکرامو جمع وجور کنم.بعضی وقتا سر یه اتفاق کوچیک که تو محل کار برام می افته ادم خیلی دلگیر می شم اما اینو هم می دونم که باید صبور باشم و در ضمن حواسمو هم خیلی جمع کنم.

دلم روشنه که اتفاقات خوبی برام تو محل کار بیفته .یه هر حال با وجود تمام سختی ها من دلم روشنه وامیدم به خدا..

سه شنبه هفته پیشو مرخصی گرفته بودم.صبح اول به آرایشگاه رفتم بعدش سرزده به محل کاردوست صمیمیم الهه رفتم وبراش شکلات ویه هدیه کوچولو بردم.

یه روزم با الهه مثل قدیما که هنوز ازدواج نکرده بودیم قرار گذاشتیم ورفتیم بیرون.الهه برای کادوی تولدم بهم یه گلدون خوشگل با گلای بنفشه  هدیه داد که خیلی دوسش دارم.

یکشنبه هم ساگرد ازدواج من و آقایی بود .یه سال از زندگی مشترکمون گذشت و من لحظه های قشنگی رو تجربه کردم.خوب من هیچ وقت تو وبلاگم از آقایی و لحظه های زندگی مشترکمون زیاد نمی نویسم و همیشه اونارو تو دفتر خاطرات شخصی ثبت می کنم اما امروزمی خوام بنویسم که با تمام وجود خدارو به خاطر داشتن همسری مهربان شکر می کنم و می خوام بگم که:همسر عزیزم به خاطر تمام مهربونیهات،اخلاقای خوبت،مردونگیات وخیلی چیزای دیگه ازت ممنونم

یه خبر خیلی خوب دیگه اینکه من و خواهری کوچیکه داریم خاله می شیم . خیلی خوشحالیم.اگه خدا بخواد نی نی خواهری تو بهار به دنیا میاد.الان هر دفعه که می ریم بیرون براش یه چیزی می خریم وکلی ذوق می کنیم .

.یه هانای عزیزو الهه جون جونم(عاشقانه های همسرانه) از صمیم قلب تبریک می گم و براشون نی نیای سالم وخوشگل آرزو می کنم.

فردا میام به وبای همه تون سر می زنم .دلم براتون خیلی تنگ شده به خدا

        








 

نویسنده : گل یاس ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥

سلام دوستای گلم

خوب ببخشید دیگه دیر آپ می کنم.

امروز صبح از سرویس جا موندم .منم که دیدم کار از کار گذشته یه ساعت بیشتر خوابیدم و ساعت 10 باآژانس اومدم سرکارم.خیلی کیف داد .

 

-تولدم یه روز قشنگ وخاطره انگیز برام شد.یه عالمه هم کادوهای خوب گرفتم که البته کادوی همسری که یه گوشی موبایل بود که خیلی دوسش داشتم حسابی سورپرایزم کرد... .. کلا به همه خیلی خوش گذشته بود.به خودمم همین طور.

 

-این چندروز همسری سرما خورده بود حسابی .منم تا تونستم براش شیرموز و آب سیب وآب هویج کشیدم تا زودتر خوب بشه.چون دکتر گفته بود مایعات باید زیاد بخوره.خداروشکر امروز حالش خیلی بهتر شذه بود.

 

-یه اتفاق جالبی که این روزا افتاد این بود که وقتی با عابربانکم می خواستم پول بردارم دیدم حسابم چند برابر شده .بعدا فهمیدم ادارمون یه پولی رو که قولشو قبل عید داده بود ریخته به حسابم.این اولین بار بود که بعد 9ماه که میام سرکار سورپرایزم کرده بودن .

 

.....میام می نویسم بازم








 

نویسنده : گل یاس ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱

 

امروز که دارم 26 سالو تموم می کنم به خیلی از آرزوهایی که داشتم رسیدم و خدارو بابت تمام نعمتهای کوچیکو بزرگش  که بهم داده شکر می کنم.

سعی کردم تو زندگیم همیشه تو لحظه حال زندگی کنم و از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم.

سعی کردم یه سری از اخلاقای بدی رو که داشتم کنار بذارم و یه سری اخلاقای خوبو تو خودم تقویت کردم

سعی کردم که آرامشم تو شرایط مختلف حفظ کنم.

سعی کردم که همیشه انسان باشم وبه بنده های خدا احترام بذارم.

سعی کردم که تو زندگی یه دختر خوب برا بابا ومامان عزیزم و یه همسر خوب برا همسر مهربانم باشم.

سعی کردم که تو درسم موفق باشم .

سعی کردم علائقی رو که دوست داشتم دنبال کنم

و همیشه سعی کردم که بنده خوب خدا باشم.

وباز هم سعیمو خواهم کرد و می دونم که همین تلاشهای کوچیک  وبزرگه که به زندگی آدم معنا میده و روح زندگی رو همیشه تازه نگه می داره..

 

ساعت 9 و 10 دقیقه شب زیر نظر دکتر داس تو بیمارستان حکیم هیدجی

 

تولدم مبارک








 

نویسنده : گل یاس ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸

 

سلام دوستای خوبم

خبر خوب اینکه تولدم کم مونده و من بسی خوشحالم.قراره مامانمینا شنبه شب شام بیان خونمون.خرید وسایل ومخلفات جشنم مونده برای جمعه..خوب این اولین تولد من بعد عروسیه و طبیعتا  مزه شم یه جور دیگه است

--------------------------------------------------------------------------------------------

امروزتو یکی از وبا یه چیز جالب دیدم  که نویسنده راجع اخلاقاش صحبت کرده بود واین طور گفته بود:"

مرموز در مقابل آدمهای  پررو

سنگین در مقابل آدمهای بی فرهنگ

کر در مقابل آدمهای درروغگو

و لال در مقابل افراد بی جنبه "هستم"

خیلی جالب گفته بود و به نظرم آدم باید در مقابل این جور افراد همین طور رفتار کنه ..

---------------------------------------------------------------------------------------------

بچه ها می دونید تا عید کلی تعطیلی دارم. البته غیر از آبان همه ی ماها یکی دوروزی تعطیلی داریم(آخ جون)

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب آقایی یه غذای من درآوردی خیلی خوشمزه درست کرد که شامل قارچو سیب زمینی و فلفل دلمه ولوبیا و هویجو......بود.این غذاهای من در آوردی آقایی همیشه خوشمزه می شه و من کلی خوش بحالم می شه..

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز با بهترین دوست دوران فوقم (اصفهانیه)حرف زدم.هروقت صداشو می شنوم کلی ذوق می کنم.خیلی دلم واسش تنگ شده.تصمیم گرفتیم برا گرفتن مدرکامون با هم بریم تهران.احتمالا تا آبان مدرکامون آماده بشه.امروزم با استاد راهنمام حرف زدم .خداروشکر داشت مقالمو تصحیح می کرد و من یه ذره فکرم راحت شد)

-یه فکری دررابطه با آینده ام دارم که  مربوط به درسمه وخصوصیه(فقط تو فکرمه)

امروز از سرکار می رم یه راست خونه مامانم..همسری جون هم همین طور..یعنی ناهاروشام اونجائیم..

  هوس کردم امروز پراکنده بنویسم..

خوب فعلا دوستای نازنینم   








 

نویسنده : گل یاس ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧

روزای پائیزیتون قشنگ و آفتابی









نویسنده : گل یاس ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤

پنج شنبه یه روز فوق العاده بود .از اون روزایی که آدم پرانرژی می شه و دوست داره یه نفس یه عالم بدوئه.

صبح بعد اینکه از ماموریت برگشتم یه راست رفتم خونه مامانمینا.این قدر هوا خوب بود که دلم می خواست پیاده برم ولی چون دستم یه عالمه وسیله داشتم تصمیم گرفتم اول برم خونه بعد با خواهری بیام بیرون.سر راه کلوچه گردویی فومنم گرفتم.بعد از اینکه رفتم خونه مامانم  دیدم خواهری رفته کتابخونه  و این شد که تصمیم گرفتیم بعداز ظهر بریم بیرون.

بعدازظهر بابا گفت نرید خیس می شید گفتیم عیبی نداره با چتر می ریم. نم نم بارون و هوای فوق العاده پائیزی باعث شده بودخوشبختی رو با تمام وجودم حس کنم..خواهری هم خیلی شاد بود و همش می خندید..رفتیم یه عالمه خرید کردیم. خیلی خوش گذشت بهمون

شبم با مامانینارفتیم رستوران سنتی ..یکی از دوستای خواهری بزرگه دعوتمون کرده بود...3نفر بودن که آهنگای آذری درخواستی می خوندن.. لحظات خیلی خوبی رو گذروندیم فقط جای همسری خالی بود ..

------------------------------------------------------------------------------

ساعتهای کاریمون نیم ساعت اضافه شده.اولش خیلی سخت بود اما الان دیگه عادت کردم..

------------------------------------------------------------------------------

پ ن ١:مهر عزیزم خوش آمدی..ماه تولد من ،ماه شروع زندگی مشترکم ،ماه قشنگ مهر و فصل زیبای پائیز خیلی دوستتون دارم..